اینجا بگذار هرکس خودش به داوری عقیده ی خود بنشیند
ما قاضی رؤیاهای دیگران نیستیم
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف هایمان ناگفتنی نیست
می دانیم روحمان برای این زنده مانده که سخنی برای گفتن دارد
و پایانی دیگر
بدرود رفیق روزهای بی قراری ام
قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ی سیمرغ ،
آنجا که جز بال و پر سوخته هیچ نشانی ندارد . . .
خدانگهدار مظلوم ترین فصل ها
ما را ببخش
سرمـایت را دیدیـــــــــم
. پاکی و سپیدیت را نه
دلگیری می دانیـــــــــم
. . .
یک رنگیت را ارج ننهادیــم و
غرق چند رنگی بهار شدیــم
ما انسان ها همینیــــــــــــــم
یک رنگ ها را دوست نداریم
مبهوت و غرق رنگ های پُر ریا می شویم
ما را ببخش
ندانستیــــــــــــم
آب رنگ ، نقاشیِ بهار را از قطرات برف و بارانِ تو
توان کشیدن دارد
ما را ببخش
عطر گل یـخ را
که عطرآگین وجود توسـت
فراموش کردیم
خدانگهدار فصل تنهــــای من
می دانم سال دیگر می آیی
بعد از اشک ریزان پاییــــــــــز
به پیشواز
نه عیدی داری و نه عیدانه ای
ما را ببخش
که ندانستیم
اگر هیزمی روشن می کند گرمایی را در خانه مان
این گرما مدیون حضور توست
،آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد
آغوش گرم با تو تصویر می شود
ما را ببخش
. . .
خدانگهدار
، مظلوم ترین فصل ها
. . . زمستان
دلم خیلی تنگِ اینجا و شما شده بود :) سال نو رو تبریک میگم و از ته دلم برای همتون سالی پر از شادی و مؤفقیت آرزو میکنم. دوستون دارم و از خدا بابت داشتن دوستایی که حتی نمیدونم چه شکلی هستن و چقدر از من دور یا چقدر نزدیکن ولی مهربونیِ قلبشونو حس می کنم ممنونم
! زن
واژه ها دست زیر چانه ی درماندگی زده اند
توصیف نامت را . . .
باشکوه ترین نعمت خداوند ،
تو زلال تر از آینه هایی ، پیدایی ، پیداتر
از روشنایی ، پیداتر از آفتاب ، پیداتر از نهایت امید
مادر که شوی صدای پای تو را به تمام دنیا
نمیتوان فروخت
مادر که شوی میگویند بهشت با آن همه جلالش
زیر پای توست
دست هایت زیباترین مکانیست که برای خواب بوسه
هایم سراغ دارم
عفت بلندترین قله ایست که پرچم زنانگی ات را
بر آن برافراشته ای
وارث پاکدامنی مریم ، کرامتت را در عصمت
گلبرگ های بهشتی پیچیده اند
نبض امید با دست های تو می زند ، قدر تو را
نشناختن ظلم است
خنده هایت را دریغ مکن ، انرژی می دهد به
کالبدهای خسته . . .
و جاودانه باد روزی به نام زن به نام او که
در حریم حیا حصار بسته ی جهل را شکست .
برگرفته از چند شاعر بزرگوار با اندکی تصرف
امروز روز خوبی نبود ، اصلا روز خوبی نبود. درد بعضی هارو نمیشه درک کرد ، خیلی سخته. اصلا نمیدونم چی باید بنویسم
هم چیزی رو شنیدم که بهتر بود نمیشنیدم .بعضی وقتا بی خبر بودن بهتره .حال یه آدم رو دست خورده رو دارم
هم چیزی رو دیدم که عذابم داد.عکسایی که حتی دوست ندارم ببینین و با یه سرچ ساده و بی ربط و قلقلک کنجکاوی من حالمو دگرگون کرد.اتفاقایی که زبونم اونقدری بند اومده بود که حتی نمیتونستم خداروشکر کنم بابت زندگیم بابته لحظه هایی که می خندم
،به اعتمادم لطمه خورده .دلگیرم
.شاید از خدایی که امشب نمیتونم بفهممش
هیـــــچ خبری نیســـت ؛
زمــــان مثل رؤیا پیش مـــی رود
تــــــن دادن
و درد
که اینبار پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد.
با چرک پرده ها
با چروک ِ پیشانی دیوار
کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاکِ عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند.
پس زندگی همین قدر بود؟
انگشت اشاره ای به دور دست؟
برفی که سال ها بیاید و ننشیند؟
وعمر
که هرشب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند . . .
یادم نیست از کیه
ایران من !!!
به کورش
چه خواهیم گفت اگر سر برآرد ز خاک
اگر باز پرســــــد زما چه شد دین زرتشت پاک؟!
چه شد ملک ایــــران زمین؟!
کجایند مردان این سرزمین؟!
چرا حـــال ایران زمین ناخوش است؟!
چرا دشمن این چنین سرکش است؟!
چرا ملـک تاراج می شود
جوانمرد محتاج می شود
بگو کیست این ناپاک مرد که بر تخت من این چنین تکیه کرد؟!!
* * *
- خوبم ولی
نگرانم .میخواستم پستی بزارم که مربوط به این روزها باشه ولی چیزی پیدا نکردم ،
اینا هم
مطمئنا تکراریه ولی خب چه میشه کرد .
- راستی من یه مشکل خوشگله جدید پیدا کردم که امیدوارم خدا نصیب
هیچکدومتون نکنه.دیدی آدم هرچقدر بزرگتر میشه سر املای بعضی از کلمه ها دیگه اصلا
گیر نمیکنه یعنی اصلا فکر نمیکنه که چطوری مینویسنش، یه جورایی طبق عادت مینویسه.ولی من جدیدا املای هیچ کلمه
ای رو با اطمینان نمینویسم.هی هر روزم اوضام (میدونم درستش اوضاع) خرابتر از روز قبل میشه :( میترسم
فردا اسم خودمم یادم بره چطور مینویسن.
:(
:(
:(
:(
و خبر بعد اینکه متأسفانه نوبت ما هم شد:
چند روزه نمیدونیم والا چی شده هی فرت و فرت لوله های گاز این طرف می ترکن ،
اصلا قضیه مشکوک نیستا. ما که به چیزی شک نکردیم موضوع کاملا طبیعیه .
نتیجه اخلاقی اینکه قدر وسایل گاز سوز خونتونو سفت بچسبید فردا دیدی لوله های اونورم هوس کردن یه کوچولو بترکن.از ما گفتن بود.
خوش به حالتون :( تو گرمای خونتون جای مارم خالی کنید :(
. دوستان اون کلماتی که زیرش خط کشیده شده کلماتیه که من با ترس و لرز نوشتم
، اونطوری نگاه نکنین
! خواستم عمق فاجعه رو بدونین.مرضه ما گرفتیم؟! والا
دیگه چیزی نیست ، البته فعلا.
* * *
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود رنج دوران برده
ایم
ما
برای آنکه ایران گــوهر تابان شود خون دلهـــا خورده ایم . . .
. . . کلاغ لال می شود
به همین زودی ها
کلاغ لال می شود
و آدم برفی به دایرة المعارف باستان می رود
با همان دو چشم ذغالی
.لبخند سفید و شال سرخ کودکانه
کلاغ که لال شود
برف فصلی فراموش از تمام فصول خدا میشود
و رد مسافر نه در کوچه می ماند
نه در نشان های هیچ راه کوره یا چه میدانم جاده ای
درخت هم سپید بخت نمی شود دیگر
و زمستان خسته
.سر میگذارد پی آواز کلاغ به جاهایی دور
کلاغ که لال شود
کسی یاد کودکان نمی آرد شال سرخ شان کجا مانده
و شاعران مه زده با فانوس هاشان
. . . باز پی چیزی گم شده می گردند
در آن دورترهای خیلی دور
. . . دریا شالی سرخ دور موج هایش پیچیده
حسن صلح جو
نمیدونم چرا با خط هشت و نه این شعر یاد داداشم و دیوی خودمان افتادم. شاید چون فکر میکنم شبیه مردای مسافری هستن که شبای سرد تو برف قدم میزنن و سیگار میکشن.با این تفاوت که آقای ن.ن سیگار نمیکشه اما برادر عزیزتر از جان من، چیکار کنم ، فکر دیگه
امشب شهر کوچیک من تو دیار بارون میزبان یه برف به زمین نشسته اس.خوشحالم.نفس کشیدن تو این هوا حس تازه بودن میده بهم
! . . . نسیم نفس خداست
. بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت
. دانه ی گندم روی شونه های نازکش سنگینی می کرد
.نفس نفس میزد
.اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید
.دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد
.خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفسِ خداست
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت : گاهی یادم می رود که هستی ، کاش بیشتر می وزیدی
« . خدا گفت : « همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای
.مورچه گفت : « این منم که گم می شوم .بس که کوچکم. بس که ناچیز . بس که خُرد
« .نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد
«.خدا گفت : « اما نقطه سرآغاز هر خطی ست
،مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت :« من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی
«.من به هیچ چشمی نخواهم آمد
«.خدا گفت : « چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم ها ی من همیشه بیناست
. مورچه این را می دانست . اما شوق گفت و گو داشت
«.پس دوباره گفت : « زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست
خدا گفت : اما اگر تو نباشی ، پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند
« .تو هستی و سهمی از بودن برای توست ، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است
. مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد
. . . هیچکس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک ، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست
عرفان نظر آهاری
! روز من
. من توی یه سال فقط یه روز به معنای واقعیه عشق عاشقه خودمم. عاشقه دلم. عاشقه زندگیم
. . . روزی که قلبم از خوشحالیه که میزنه. روزی که حتی نفس کشیدنامو دوست دارم روزی که همه رو حتی اونایی که دلمو شکوندن اونایی که زخم زدن و دوست دارم
هرچقدر هم تنها باشم ولی امروز بدی ها رو نمیبینم
خوشحالم خوشحالی ای که نمیتونم با کلمه توصیفش کنم. خوشحالی ای که خودمونی نوشتنشو به ادبی نوشتنش ترجیح دادم
. امروز دلم نگرفته ، امروز منمو خودم. امروز انگار خدا همه ی نگاهش به منه. قد یه سال آرزو دارم
، امروز
90/11/1
روز منه
روز خندیدنم
شاید هیچی از خدا جز اینکه این شادی رو هیچی حداقل امروز خراب نکنه نخوام
امروز
. تولدمه